مترسک

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

 

Oysa herkes öldürür sevdiğini
Kimi bir bakışıyla yapar bunu 
Kimi dalkavukça sözlerle 

Korkaklar öpücükle öldür
Yürekliler kılıç darbelirye
 
Kimi gençken öldürür sevdiğini
Kimi yaşlıyken.
Şehvetli ellerle boğar kimi
Kimi altından ellerle
 
Merhametli kişi biçak kullanır
Çünki bıçakla ölen çabuk soğur
Kimi yeterince sevmez
kimi fazla sever
 
Kimi satar
Kimide satın alır
Kimi göz yaşı döker öldürürken
Kimi kılı kıpırdamadan
 
Çünki herkes öldürür sevdiğini
Ama herkes öldürdü diye ölmez 

 

♥ پنجشنبه هشتم آبان 1393 22:50 بـ ه دستانــ نگار ♥
 
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی...

حتما برو...

بی معطلی!


چون نمیبایست کار به شک می کشید،

که بیاندیشی یا نیاندیشی

همان لحظه شک...


کار تمام است!!!
♥ چهارشنبه هفتم آبان 1393 23:0 بـ ه دستانــ نگار ♥
خاطره نه سر دارد و نه ته ...
بی هوا می آید تا خفه ات کند ،
می رسد گاهی وسطِ یک فکر، وسطِ خیابان ،
سردت می کند ... داغت می کند....
رگِ خوابت را بلد است ....زمینت میزند...

خاطره تمام نمی شود ....تمامت می کند !!!!!

 

♥ چهارشنبه دوم مهر 1393 22:0 بـ ه دستانــ نگار ♥
 

 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

....

 

♥ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 11:50 بـ ه دستانــ نگار ♥
 

مثل همیشه، چشم‌هایَت را ببند!
تمامِ کسانی
که راحت فراموش می‌کنند،
همه‌چیز را با چشمِ بسته تماشا کرده‌اند!
عکاس‌ها

فقط لبخند می‌خواهند...
و برایِ‌شان مهم نیست

که پشتِ این لبخندهایِ مصنوعی
چه دردی پنهان شده است!
حتی فکر نمی‌کنند،
کیفیتِ لبخند هیچ کسی
به لنز بستگی ندارد!
گاهی فقط یک لحظه
با یک فلاش
تکلیفِ تمام رابطه‌ها روشن می‌شود!
آن‌قدر سریع
که هیچ کس آن را نمی‌بیند!

عکس‌هایت را بگیر
چشم‌هایت را ببند
و دیگر به هیچ لبخندی فکر نکن!
آدم‌ها
همیشه جلویِ دوربین
لبخند می‌زنند
 
♥ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 22:10 بـ ه دستانــ نگار ♥
اندوه که از حـــــــــــد بگذرد جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مزمن ....!!

دیگر مهم نیـــــست! بــــــــودن یا نبــــــــودن ، دوستـــــــ داشتن یا نداشــــتن!

درآن لحظه فقطــــ در سکوتـــــــــ غرق می شوی و نگـــــــاه می کنی و نگـــــــــــــــــــــــــاه.....

 

 

♥ جمعه پانزدهم آذر 1392 16:48 بـ ه دستانــ نگار ♥
ساز آخرين ترانۀ خود را خواند
از دشت، رفته‌رفته، پريد آواز
از آن پرنده‌زار
تنها
پاييز روي دست مترسك ماند

♥ پنجشنبه هفتم آذر 1392 23:0 بـ ه دستانــ نگار ♥
مى خـواهـم سـر بـه تـن ِ هـیـچ رویـایـى نـبـاشـد.....!

♥ یکشنبه هفتم آبان 1391 21:47 بـ ه دستانــ نگار ♥
مي آيي
با خواهش اين و آن
در پوشش آرزوهاي ديگران
مي روي
با هزار آرزوي گران
 براي خود...
نه براي ديگران

♥ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 0:48 بـ ه دستانــ نگار ♥


آدمهاي ساده را دوست دارم.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند.همان ها که هميشه هستند،براي همه هستند. آدمهاي ساده را
بايد مثل يک تابلوي نقاشي
ساعتها تماشا کرد؛ 
عمرشان کوتاه است بسکه قلب پر دردشان طاقت" نامردمی ها "را ندارد.. 
بسکه هر کسي از راه مي رسد ..زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.
آدم هاي ساده را دوست دارم، بوی ناب "آدم" می دهند...
همان آدم های ساده که ساده هم عاشق می شوند..ساده صبوری می کنند..ساده عشق می ورزند...ساده می مانند..اما سخت دل می کنند
آن وقت که دل می کنند.....، جان می دهند....بوی ناب "آدم بودن " را میدهند

♥ شنبه هفدهم تیر 1391 0:31 بـ ه دستانــ نگار ♥

نه چراغی برای ماندن وُ 
نه چمدانی که سهمِ سَفَر ...! 
تنها می‌دانم 
که سپيده‌دَم ...
از تحملِ تاريکی زاده می‌شود. 
 آدمی از مدارا با مرگ...!

♥ شنبه بیستم خرداد 1391 2:3 بـ ه دستانــ نگار ♥
بی ساک

بی چمدان

دلم هوای یک راهِ
 دور را کرده است

دور

خیلی دور

جنون دارم

دستهایم بوی خـــــاک می دهد

همین روزها پشت لبخند دوخته شده در این قاب عکس چوبی پنهان می شوم

زندگی من سو’تفاهمی بیش نبود

تا یادم می آید همین بوده

و از آن جا که یادم نمی آیـــد .....

چه کسی می داند؟

تمام خلقت از آن جا شروع می شود که حافظه من قادر به یادآوریست

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می شنوی؟

این حرفها برای نگفتن است!

♥ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 13:39 بـ ه دستانــ نگار ♥

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند ...


کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند ...


و حرفهایی که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم ...!

♥ شنبه بیستم اسفند 1390 22:49 بـ ه دستانــ نگار ♥

نبودنت وزن دارد !ا

تهي … اما .. سنگين!ا



♥ سه شنبه ششم دی 1390 23:26 بـ ه دستانــ نگار ♥

بوی تند سیگار
ازدحام سیگارهای نصفه
نفس های کوتاه
عرقی سرد
بی شمار چشم
میان آدمهای نصفه
نگاههای نصفه
کیکهای نصفه
چای نصفه
حقیتهای نسبی
بحثهای نصفه
سنگینی حضور
بودنی ناقص
عشقی بیمار
رابطه های نصفه
صف طویل انتظار
برای تکرار تکرار
خوردن کیک
با چای نصفه

♥ پنجشنبه یکم دی 1390 2:0 بـ ه دستانــ نگار ♥

وقتی سوزنشان را نخ میکنی


تا برایت دروغ ببافند ...


چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی


و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد



از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند


از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند





دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

♥ دوشنبه هجدهم مهر 1390 23:53 بـ ه دستانــ نگار ♥
  آدم ها می آیند

  زندگی می کنند

  میمیرند...

  و می روند

  اما

  فاجعه زندگی تو

 آن هنگام آغاز می شود

  که آدمی می میرد

  اما

   نمی رود

  می ماند...

  و نبودنش در بودن تو

  چنان ته نشین می شود

   که تو میمیری در حالی که زنده ای

  و او زنده می شود در حالی که مرده است!!!

♥ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 0:9 بـ ه دستانــ نگار ♥
دیـــرگاهیست

بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی

عادت کرده ایم به زمــ ــیــــ ــن

زمــ ــیــــ ــن جای گرم و نرمیست

چه خیال اگر چشمهایمان را خوابـــــــــــــ

چه خیال اگر دلهایمان را آبـــــــــــــ برده است.

♥ یکشنبه هشتم خرداد 1390 22:24 بـ ه دستانــ نگار ♥
پشت تنهایی من که رسیدی ،
گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت ،
گوش تو را کر میکند
اما !
چشمهایت را باز کن...
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال،
سرابهای بی وقفه
و فریادهای عقیم

منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی
♥ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 0:23 بـ ه دستانــ نگار ♥
 
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "
 
♥ یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 19:30 بـ ه دستانــ نگار ♥
هنوز
در فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش:

با قیچی سیاهش
بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار
با خِش‌خِشی مضاعف
از آسمانِ کاغذی مات



قوسی بُرید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غارِ خشکِ گلویش



چیزی گفت
که کوه‌ها



بی‌حوصله



در زِلِّ آفتاب
تا دیرگاهی آن را



با حیرت
در کَلّه‌های سنگی‌شان



تکرار می‌کردند.

گاهی سوآل می‌کنم از خود که



یک کلاغ
با آن حضورِ قاطعِ بی‌تخفیف
وقتی



صلاتِ ظهر
با رنگِ سوگوارِ مُصرّش
بر زردیِ برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد
تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم



چه دارد بگوید
با کوه‌های پیر
کاین عابدانِ خسته‌ی خواب‌آلود
در نیمروزِ تابستانی
تا دیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟
♥ سه شنبه سی ام فروردین 1390 22:57 بـ ه دستانــ نگار ♥
می آیند...
 نگفتنی را میگویند !
شنیدنی را نمیشنوند !
نشکستنی را میشکنند !
 و ماندنی ها را میبرند ، ...
همه چیز درست است ...
درست همانگونه که نباید باشد
♥ دوشنبه یکم فروردین 1390 22:31 بـ ه دستانــ نگار ♥
نتی را که سالها گم شده بود
در زمزمه پیانو پیر
پیدا کرد
دختر بلند شد
و دامنش
...در رقصی قدیمی جان گرفت
دختری هفتاد ساله
دامنی هفت ساله
و دلی
که تازه داشت به دنیا می آمد
 
♥ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 22:10 بـ ه دستانــ نگار ♥
 
تن دادیم

به تیک تاک عقربه هایی

که تکه تکه مان کردند

پس زندگی همین قدر بود ؟

انگشت اشاره ای به دوردست ؟

برفی که سال ها

بیاید و ننشیند ؟
و عمر

که هر شب از دری مخفی می آید

با چاقویی کند

♥ شنبه شانزدهم بهمن 1389 13:13 بـ ه دستانــ نگار ♥

اتاق
فنجان
چای و خاکستر سیگار
دلیل
بودن
رفتن.

♥ شنبه یازدهم دی 1389 17:38 بـ ه دستانــ نگار ♥
 
تابستان که بيايد......
نمی‌دانم چندساله می‌شوم
اما صدای غريبی
مرتب می‌گويَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟


-به کوری چشمِ کلاغ
عقاب‌ها هرگز نمی‌ميرند!

-مهم نيست
تو که آن بيدِ بالِ حوض را
به خاطر داری ...!
همين امروز غروب
برايش دو شعر تازه از "نيما" خواندم
او هم خَم شد بر آب و گفت:
گيسوانم را مثلِ افسانه بباف!
♥ سه شنبه سی ام آذر 1389 0:17 بـ ه دستانــ نگار ♥


دستم به قلم نمی‌رود
کلماتم کناره گرفته‌اند
و سکوت ... سایه‌اش سنگین است،
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است.

از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم
از خیانتِ همهمه به خاموشی
از دیو و از شنیدن، از دیوار.
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیلِ دانایی‌ست
 من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...

نباید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نیست.
مجبورم!
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.

♥ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 19:53 بـ ه دستانــ نگار ♥
چاقو
به دست گرفته‌اي
و رگ از رگ مي‌دراني
و بعد مي‌گويي
" درد داري"؟‌!

♥ شنبه بیست و نهم آبان 1389 22:42 بـ ه دستانــ نگار ♥
 آن نیز گذشت.

                      رفت.

ساده تر از اونی که این کلمه رو می خونی.

 

♥ سه شنبه هجدهم آبان 1389 0:3 بـ ه دستانــ نگار ♥
دیگران را آزاد بگذار،

آزاد در پذیرفتن تو ..

آزاد در روی برگردانیدن از تو

♥ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 23:55 بـ ه دستانــ نگار ♥


طراح : صـ♥ـدفــ