تبليغاتX
مترسک

مترسک

 
 

به هرچه دل ببندی

طوفان

آن را خواهد ربود

 

مترسک

دم فرو بند

واشک را

در انبانت نگه دار

 

پای تو بر زمین

بسته است

و دستانت به کمر

 

وجودت

سخت پوشالی

بودنت

توهم اقتدار

 

نه از اهالی آسمانی

نه به زمین دلبسته ای

 

اهل کجایی مترسک؟

داغ کدامین سرزمین بر پیشانی توست؟

در کجا ریشه دوانده ای

که خدا هم

آفرینش تورا انکار می کند.

 

آی مترسک !

طوفان بعدی

کارت را خواهد ساخت

 

آرزو داری این پایان شوم را؟

زهی خیال باطل !

طوفان بعدی

تورا تهی می کند

اما بر نخواهد کند

 

افسوس

که رویاهایت هم

بر باد می رود

 

مترسک

مترسک حقیر

از آسمان طلب صاعقه کن

صاعقه

تمام تار و پودت را خواهد سوزاند

 

و تو مترسک

مترسک بیچاره

برای ابد

آرامش خواهی یافت.



جمعه یکم خرداد 1388 |
سار آخرين ترانۀ خود را خواند
از دشت، رفته‌رفته، پريد آواز
از آن پرنده‌زار
تنها
پاييز روي دست مترسك ماند



جمعه یکم خرداد 1388 |

بخواب دل من ...

 

بخواب دل من،

 

 كه آسمان همیشه هست،

 

 كه گریه همیشه هست ،

 

 كه كوه همیشه هست ، كه درد هم...

 

بخواب دل من ،

 

 كه تمرین ندیدن بر تو مبارك ..

 

.كه ندیدن و نشنیدن بر تو مبارك...

 

. كه خاكستری شدن بر تو مبارك.

 

بخواب ،

 

 مثل آن كودكی كه پیچیده در زهدان مادر و رخ بر تابیده از دنیا...

 

 گره خورده در تن خویش...

 

دیگر نخواهم گفت دلم گرفته ..

 

.دیگر نمیگویم دلم میسوزد...

 

 دیگر نخواهم گفت دل تنگم ،

 

 دلم تنگ نمیشود نه برای دستی ...

 

نه برای مهری...

 

 نه برای نگاه معصوم كودكی ،

 

 نه برای ماندن و رفتن ...

 

 دیگر سراغ بیداریت نمیآیم ...

 

بخواب...

 

بخواب دل من...

 

زین پس منم و بیدلی !

 

 من و زیستن بدون دل ،

 

 دلی كه فقط برایم سوختن داشت و سایش...

 

سوختن داشت و شبهه ...

 

وقتی قامت رشیدی را خم شده ببینی ..

 

یا وقتی ببینی كه ویرانی هم ،  خراب میشود...

 

 وفتی همواره ببینی و ببینی و " بغض بباری" در دلت ،

 

 چه سود از داشتن دل ، همان بهتر كه "بی دل" باشی و" بی آن" سر كنی  ...

 

دلت دیگر بهانه نمیگیرد...

 

میشوی یك راننده ی بیخیال سوار بر ماشین خوشرنگی كه صدای

 

 سیستمش ، گوش " خیابان " را میخراشد و می شوی همان عروسكی

 كه  جلوی ماشین تاب میخورد و

 

 می خندد... ومی خندد... ومی خندد...و میخندد.

بخواب دل من....

 

بخواب....

 

حتی پس از مرگ هم دیگر " تو" را نمی خواهم  ... " اهدایت "میكنم اگر

لایق اهدا  باشی

 

 

 



دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |

 
 
می‌میرم
می‌کشی
می‌مانی
می‌روم

دست‌هایت به خون من،
قشنگ
لب‌هایم به جام تو،
حرام

می‌ستیزم
می‌زنی
می‌بندی
می‌گریزم

دشنه در دیس
قصد جان
مرگ یک روح سرکش

شاعر می‌شوم،
قاتل!


چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 |

 
 
من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم به هوس بازی اين بی خبران ميخندم هرکه آرد سخن از عشق به آن ميخندم خنده من از گريه غمگين تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 |

 
 
نگاهم  هم که بکنی هیچی نمی بینی

من مثل دیروز نیستم ولی تو مثل هر روزی

 

 



پنجشنبه هشتم اسفند 1387 |

ساعت

 
 

 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی



پنجشنبه یکم اسفند 1387 |

 
 
چه دیر فهمید مزرعه، که مترسک ، محتاجِ تنها با او بودنست...

 

 



سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 |

 
 
         پیوسته  تردیدی

 

                      می گذاردت

 

                         بر سر دوراهی

 

                            کجا باید رفت؟؟

 

 



جمعه هجدهم بهمن 1387 |
 

تا به حال نوشته بودم؟
به گمانم نه!
پس این بار برایت می نویسم که :
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند ،
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که :
مي خواهمت هنوز ، حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند ،
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ،
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدائي کردن کافی ست .
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام...

به همین سادگی!



چهارشنبه نهم بهمن 1387 |

مترسک

 
 
 

مترسک : گندم ! تو گواه باش که مرا برای ترسانیدن آفریده اند , من تشنه ی عشق پرنده ای بودم که تمام سهمش از من گرسنگی بود ...



سه شنبه هشتم بهمن 1387 |

 
 
فردای دیروز امروزی است پر از خاطره های جدید . اگه صبح که از خواب پا میشی یه نگاه تو آینه بکنی خیلی تعجب نکن . چون اون چیزی که توی آینه میبینی من و تو هستیم که در کنار هم ایستاده ایم . ولی تو فقط خودتو میبینی نه منو . چون فکر می کنی من فقط باید خاطرات تو باشم .



پنجشنبه سوم بهمن 1387 |

 
 
به ساعت نگاه میکنم حدود 3 نصف شب است
طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و صدای هیجان انگیز چند سگ
از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم که سالهاست مرده ام.



سه شنبه هفدهم دی 1387 |

شیطان

 
 
دیروز شیطان را دیدم.
در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛
فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید .
و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند .
و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند . و بعضی آزادگیشان را

شیطان می‌خندید

 



یکشنبه هشتم دی 1387 |
 

 * 

رنج بزرگ یك انسان این است كه عظمت او و شخصیت او در قالب فكرهای كوتاه، در برابر  نگاههای     و پلید، و احساس او در روحهای بسیار آلوده و اندك و تنگ قرار گیرد. انسانیت حد و مرزی نمیشناسد .قبل از آنكه دارای هویت زن و یا مرد بودن باشیم انسانیم و تكلیف آدمیت از جنسیت بالاتر است...همدیگر را به این نام بشناسیم ، مقام بالاتری داریم

*

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ، حیف كه من زاده امروزم
        خدایا جهنمت فرداست ؛ پس چرا امروز می‌سوزم؟

 *

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم  

 

*

بگذار دیدن تو را با دردها آشنا کند اما هرگز کوری به خاطر آرامش تحمل نکن...

 

*دعا میکنم خدا از تو بگیرد هر آنچه تو را خدا میگیرد

*

در عجبم از مردمی که زیر شلاق  ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست

*

نه...........

من هرگز نمی نالم

قرن ها نالیدن بس است

 می خواهم فریاد  بزنم

اگر نتوانستم سکوت میکنم

                                           خاموش بودن بهتر از نالیدن است.................

*

خدا نگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کسبه دین ،باحمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند

*

من درغرب هرچه گشتم اسلام بود ولی از مسلمان خبری نبود

ولی در ایران هرچه گشتم مسلمان بود ولی از اسلام هیچ خبری نبود!

*

سه مرحله زندگی
مرحله اول مرحله دست و پا زدن در میراث گذشتگان است
دومین مرحله طغیان به آنچه تحمیل شده است
مرحله ی سوم مرحله ی بازیابی خویشتن و شناخت و پذیرفتن ارزش های اصیل

*
آنگاه که همه به دنبال چشمان زیبا هستند.تو به دنبال نگاه زیبا باش...
 
*
 و انسان نمی تواند به آسمان نیاندیشد
چگونه می تواند؟؟؟
انسان هایی که عمر را بدون چرا، به چریدن مشغولند
و سر در زمین فرو برده اند
و غرق در آب و علفند..

این ها که گوسفندان دو پایند!!!
*

برای خوش بخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن.

 *
 

انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود ،احساس تنهایی بیشتری می کند ...

*

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

*

هیچ مذهبی در تاریخ بشر به اندازه اسلام میان واقعیت موجود و حقیقت نخستینش فاصله پیدا نكرده است.

*

 سرمایه ی هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

*

اگر از سکوت به خشم آمدی... سکوت کن!

 

*زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.

*

 انانكه می فهمند عذاب می كشند و انانكه

 نمی فهمند عذاب می دهند

*

 خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.

*

آنان كه تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند، مرده های خاموش و پلید تاریخ اند

*

به من بگو نگو ، نمی گویم؛

اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

من می فهمم!!

*

 

 



شنبه دوم آذر 1387 |