X
تبلیغات
مترسک
اندوه که از حـــــــــــد بگذرد جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مزمن ....!!

دیگر مهم نیـــــست! بــــــــودن یا نبــــــــودن ، دوستـــــــ داشتن یا نداشــــتن!

درآن لحظه فقطــــ در سکوتـــــــــ غرق می شوی و نگـــــــاه می کنی و نگـــــــــــــــــــــــــاه.....


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 16:48 توسط نگار |


ساز آخرين ترانۀ خود را خواند
از دشت، رفته‌رفته، پريد آواز
از آن پرنده‌زار
تنها
پاييز روي دست مترسك ماند

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 23:0 توسط نگار |


مينويسم دوستت دارم و
قايمش ميکنم
تو به درد زندگی نميخوری
تو را بايد نوشت و گذاشت
وسط همان شعرها و قصه هايی
که ازشان آمده ای.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 22:33 توسط نگار |


خاطره نه سر دارد و نه ته ...
بی هوا می آید تا خفه ات کند ،
می رسد گاهی وسطِ یک فکر، وسطِ خیابان ،
سردت می کند ... داغت می کند....
رگِ خوابت را بلد است ....زمینت میزند...

خاطره تمام نمی شود ....تمامت می کند !!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 14:54 توسط نگار |



مثل همیشه، چشم‌هایَت را ببند!
تمامِ کسانی
که راحت فراموش می‌کنند،
همه‌چیز را با چشمِ بسته تماشا کرده‌اند!
عکاس‌ها

فقط لبخند می‌خواهند...
و برایِ‌شان مهم نیست
که پشتِ این لبخندهایِ مصنوعی
چه دردی پنهان شده است!
حتا فکر نمی‌کنند،
کیفیتِ لبخند هیچ کسی
به لنز بستگی ندارد!
گاهی فقط یک لحظه
با یک فلاش
تکلیفِ تمام رابطه‌ها روشن می‌شود!
آن‌قدر سریع
که هیچ کس آن را نمی‌بیند!

عکس‌هایت را بگیر
چشم‌هایت را ببند
و دیگر به هیچ لبخندی فکر نکن!
آدم‌ها
همیشه جلویِ دوربین
لبخند می‌زنند


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 22:10 توسط نگار |


مى خـواهـم سـر بـه تـن ِ هـیـچ رویـایـى نـبـاشـد.....!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 21:47 توسط نگار |



دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

....


+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 11:50 توسط نگار |


چه طعم ِ تلخی دارد

وقتی آن را با عشق اشتباه بگیری ....

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 0:6 توسط نگار |


مي آيي
با خواهش اين و آن
در پوشش آرزوهاي ديگران
مي روي
با هزار آرزوي گران
 براي خود...
نه براي ديگران

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 0:48 توسط نگار |




آدمهاي ساده را دوست دارم.
همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند.همان ها که هميشه هستند،براي همه هستند. آدمهاي ساده را
بايد مثل يک تابلوي نقاشي
ساعتها تماشا کرد؛ 
عمرشان کوتاه است بسکه قلب پر دردشان طاقت" نامردمی ها "را ندارد.. 
بسکه هر کسي از راه مي رسد ..زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.
آدم هاي ساده را دوست دارم، بوی ناب "آدم" می دهند...
همان آدم های ساده که ساده هم عاشق می شوند..ساده صبوری می کنند..ساده عشق می ورزند...ساده می مانند..اما سخت دل می کنند
آن وقت که دل می کنند.....، جان می دهند....بوی ناب "آدم بودن " را میدهند

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 0:31 توسط نگار |



نه چراغی برای ماندن وُ 
نه چمدانی که سهمِ سَفَر ...! 
تنها می‌دانم 
که سپيده‌دَم ...
از تحملِ تاريکی زاده می‌شود. 
 آدمی از مدارا با مرگ...!

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 2:3 توسط نگار |


بی ساک

بی چمدان

دلم هوای یک راهِ
 دور را کرده است

دور

خیلی دور

جنون دارم

دستهایم بوی خـــــاک می دهد

همین روزها پشت لبخند دوخته شده در این قاب عکس چوبی پنهان می شوم

زندگی من سو’تفاهمی بیش نبود

تا یادم می آید همین بوده

و از آن جا که یادم نمی آیـــد .....

چه کسی می داند؟

تمام خلقت از آن جا شروع می شود که حافظه من قادر به یادآوریست

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می شنوی؟

این حرفها برای نگفتن است!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 13:39 توسط نگار |


نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند ...


کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند ...


و حرفهایی که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم ...!

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 22:49 توسط نگار |


تــــو

تمــام گذشـتهِ منی

و مـــن

میدانم که گاهی بایـ ـد

از گذشــته هم گُذشت ..!


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:8 توسط نگار |


نبودنت وزن دارد !ا

تهي … اما .. سنگين!ا



+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:26 توسط نگار |



بوی تند سیگار
ازدحام سیگارهای نصفه
نفس های کوتاه
عرقی سرد
بی شمار چشم
میان آدمهای نصفه
نگاههای نصفه
کیکهای نصفه
چای نصفه
حقیتهای نسبی
بحثهای نصفه
سنگینی حضور
بودنی ناقص
عشقی بیمار
رابطه های نصفه
صف طویل انتظار
برای تکرار تکرار
خوردن کیک
با چای نصفه

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 2:0 توسط نگار |



وقتی سوزنشان را نخ میکنی


تا برایت دروغ ببافند ...


چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی


و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد



از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند


از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیهشان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیهشان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند





دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 23:53 توسط نگار |


خوابیدم
اما با چشم های باز
خیالت راحت باشه
هر چقدر دوست داری
بی وفایی کن ......
میذارم پای کابوس هام.......!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 12:59 توسط نگار |


  آدم ها می آیند

  زندگی می کنند

  میمیرند...

  و می روند

  اما

  فاجعه زندگی تو

 آن هنگام آغاز می شود

  که آدمی می میرد

  اما

   نمی رود

  می ماند...

  و نبودنش در بودن تو

  چنان ته نشین می شود

   که تو میمیری در حالی که زنده ای

  و او زنده می شود در حالی که مرده است!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 0:9 توسط نگار |


دیـــرگاهیست

بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی

عادت کرده ایم به زمــ ــیــــ ــن

زمــ ــیــــ ــن جای گرم و نرمیست

چه خیال اگر چشمهایمان را خوابـــــــــــــ

چه خیال اگر دلهایمان را آبـــــــــــــ برده است.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 22:24 توسط نگار |



پاهایت را روی هم می گذاری ، دستهایت را در هوا می تکانی و با چشمهایت می گویی.....

همه می دانند حق با من است

با خود فکر کرده ای چه کسی مرا از زمینی که زده ای بلند خواهد کرد؟؟‬


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 21:0 توسط نگار |


پشت تنهایی من که رسیدی ،
گوشهایت را بگیر !
اینجا سکوت ،
گوش تو را کر میکند
اما !
......چشمهایت را باز کن
تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی
هجوم سایه های خیال،
سرابهای بی وقفه
و فریادهای عقیم
.........
منظره ای به تو میدهد
که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:23 توسط نگار |


 
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصله ي رخوتناک دو
همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد " صبح بخير "
 
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:30 توسط نگار |


هنوز
در فکرِ آن کلاغم در دره‌های یوش:

با قیچی سیاهش
بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار
با خِش‌خِشی مضاعف
از آسمانِ کاغذی مات



قوسی بُرید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غارِ خشکِ گلویش



چیزی گفت
که کوه‌ها



بی‌حوصله



در زِلِّ آفتاب
تا دیرگاهی آن را



با حیرت
در کَلّه‌های سنگی‌شان



تکرار می‌کردند.

گاهی سوآل می‌کنم از خود که



یک کلاغ
با آن حضورِ قاطعِ بی‌تخفیف
وقتی



صلاتِ ظهر
با رنگِ سوگوارِ مُصرّش
بر زردیِ برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد
تا از فرازِ چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم



چه دارد بگوید
با کوه‌های پیر
کاین عابدانِ خسته‌ی خواب‌آلود
در نیمروزِ تابستانی
تا دیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 22:57 توسط نگار |


می آیند...
 نگفتنی را میگویند !
شنیدنی را نمیشنوند !
نشکستنی را میشکنند !
 و ماندنی ها را میبرند ، ...
همه چیز درست است ...
درست همانگونه که نباید باشد
+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 22:31 توسط نگار |


نتی را که سالها گم شده بود
در زمزمه پیانو پیر
پیدا کرد
دختر بلند شد
و دامنش
...در رقصی قدیمی جان گرفت
دختری هفتاد ساله
دامنی هفت ساله
و دلی
که تازه داشت به دنیا می آمد
 
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 22:10 توسط نگار |


زندگی من ٬
چون سیگاری بر لبانت ٬
دود شد و به هوا رفت ...
نمی دانم میان این خاکسترهای سوخته ٬
هنوز به دنبال کدام رد خیانتی ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 18:37 توسط نگار |


 
تن دادیم

به تیک تاک عقربه هایی

که تکه تکه مان کردند

پس زندگی همین قدر بود ؟

انگشت اشاره ای به دوردست ؟

برفی که سال ها

بیاید و ننشیند ؟
و عمر

که هر شب از دری مخفی می آید

با چاقویی کند

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 13:13 توسط نگار |


دلم رهايي ميخواهد
جاي ميان دستانت

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 17:20 توسط نگار |


اتاق
فنجان
چای و خاکستر سیگار
دلیل
بودن
رفتن.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 17:38 توسط نگار |