تبليغاتX
مترسک
نظر دادن یادتون نره ((   لطفآ   ))

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:57 توسط نگار |



یکی بود یکی نبود
یه روزی یه دختر کوچولویی بود که لپاش گلی بود
هم مهربون بود و هم خیلی احساساتی بود
و از دو تا چیز خیلی می ترسید: تنهایی و تاریکی
یه روز همین جور که نشسته بود توی حیاط و داشت با عروسکاش حرف می زد
یه پسری با چشم های سیاه درشت و براق اومد و شروع کرد باهاش بازی کردن
پسر یه برقی توی چشاش بود که دختر هرچی نگاه کرد نفهمید دقیقا چیه
دختر که خیلی از پسر خوشش اومد بهش گفت که چقدر از تاریکی و تنهایی می ترسه
پسر هم دستاشو و گرفت و بهش گفت که باید شجاع باشه
و تا وقتی که اون پیششه تنهایی و تاریکی جرات نمی کنند که سراغ دختر بیان
دختر که دلش قرص شده بود خوشحال شد و پاشد راه افتاد توی جنگل
هی بازی کرد و آواز خوند و دنبال پروانه ها دوید وتوی دلش به تاریکی و تنهایی خندید
توی راه به یه پسر بچه شر و شلوغ برخورد که با هزار منت قبول کرد که باهاش بازی کنه
پسره یه بازی های جالبی بلد بود که دختر تا حالا به فکرش هم نرسیده بود این بازی ها وجود دارند
دختر انقدر رفت و بازی کرد تا اینکه اصلا یادش رفت که یکی دم در خونه نشسته تا اون از بازی برگرده
هوا داشت گرگ و میش می شد که پسرخسته شد و گذاشت و رفت
دختر که تازه یادش اومد که کسی که قول داده جلوی تنهایی و تاریکی رو بگیره دم خونه منتظرشه تند و تند دوید تا به خونه رسید
پسر اما از بس منتظر نشسته بود که برق چشاش دیگه شکل صبح نبود
دستاش هم کمی می لزرید اما وقتی که دختر رو دید بهش گفت که هنوزسر قولش هست و لازم نیست اون از چیزی بترسه
دختر اما پشیمون و ساکت اونجا نشست
و تنهایی و تاریکی دیگه هیچوقت پیداشون نشد
دختر دیگه از چیزی نمی ترسید
دلش حالا برای اون روشنایی که قبلا توی اون چشم ها دیده بود تنگ شده بود
قصه ما به سر رسید
دختر اما هیچوقت دیگه اون روشنی رو ندید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 13:51 توسط نگار |


همش از اون روز شروع شد.

از اون روز که من به کلاغه به جای اخم کردن خندیدم .

آخه میدونی ٬ من یه مترسک خوب و مهربونم .

الان چند ماهی میشه که اومدم وسط یه مزرعه‌ی بزرگ ٬

خودم رو به یه چوب خشک آویزون کردم

٬ دستام رو هم باز کردم انگاری که می‌خوام یکی رو بغل کنم .

چشمام گشاده گشاده انگاری هیچ‌وقت قرار نیست خوابم بگیره

و همیشه قراره کلاغه رو نیگا کنم

و هر شب تا صبح بغلم بهش جا بدم و به چشاش زل بزنم .

نوک دماغم و گونه‌هام هم سرخ سرخه .

یه کلاه هم رو سرم گذاشتم که خوش تیپ بشم .

بهم نمیاد اخم کنم ٬ کلاغه خودش بهم گفت .

گفت با من خوب باش . این شد که ما با هم دوست شدیم .

حتی من بعضی وقتا که خوابم می‌برد و خیالم راحت بود که کلاغه دوستمه ...

تا این که یه روز دستم رو گذاشتم رو قلبم و دیدم روی سینه‌ام یه سوراخه و کلاغه داره ...

آره اون کلاغه قلب منو دزدیده بود . من عاشقش شدم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 17:56 توسط نگار |


به راستی زندگی چیست؟

اگر خنده است چرا می گرییم؟

اگر گرییه است چرا می خندیم؟

اگر مرگ است چرا زنده ایم؟

اگر جاوید است چرا می میریم؟

اگر عشق است پس چرا جاوید است؟

اگر عشق نیست پس چرا ما عاشقیم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:52 توسط نگار |


  در اوج پرواز یک پرنده دلم میگیرد از خاکی بودنم .

    در بین حرکات بال و پر او دلم میگیرد از بسته پا بودنم .

          روزی خواهد آمد به اوج پرواز خود خواهم رسید دلم شاد خواهد شد از انسان بودنم .

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:49 توسط نگار |


 

می خواهم کمی از آغاز زندگی بگویم : در ابتدا نطفه ای بیش نبودم کم کم رشد یافتم وقتی متولد شدم وپا به جهان هستی گشودم واقعاً که چشم باز کردم عالمی را دیدم .. عالمی که هر لحظه اش پر از احساس محبت عشق ..... بود.

کم کم بزرگ شدم وهمه ی گفته هایم را داشتم لمس می کردم کم کم با خاطرات زندگی آشنا می شدم کم کم می فهمیدم زندگی یعنی چه؟

آری هر لحظه اش دویدن است اما تا کجا و به کجاکسی ندانسته

آری زندگی پر از فراز و نشیب هایی است که اگر انسان به خواب فرو رفته باشد هر لحظه اش در خطر است .

اما با این همه خوبی و بدی ها تنهایی هم دارد............!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 23:45 توسط نگار |


میبینم صورتم رو تو آینه با لب بسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد؟ اون  به من یا من به اون خیره شدم باورم نمی شه هرچی میبینم  چشامو به لحظه رو هم میزارم با خودم میگم که این صورتکه که می تونم از صورتم برش دارم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:11 توسط نگار |


نفست که می‌گیره سرت رو به عقب خم کن و سعی کن به نفس کشیدن فکر نکنی .. آروم باش .. آرووووم .. خیلی آرووووممم ... بخواب ٬ تا همیشه .. آااارووومم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:40 توسط نگار |


اون قدیم ندیما، یه بار خدا گفت بیا این بهشت مارو یه نگاهی بنداز ببین خوشت میاد یا نه.

منم شال و کلاه کردم یه چند طبقه‌ای تو آسمون صعود کردم ببینم چی به چیه، کی به کیه.

همچین خوب جایی بود.

یه جور خوبی آدم احساس خوشبختی می‌کرد، هیچی کم نداشتم.

چند ماهی اتراق کردم و جاتون خالی کلی خوش گذشت.

ولی خوب از اونجایی که اون درختی که آدم و حوا رو به دردسر انداخته بود هنوز سر جاش بود، خوب مارو هم به درد سر انداخت.

با اردنگی انداختنم بیرون.

گفتم آخه نامردها اقلا قبلش یه ندایی می‌دادین که این همون درخته، خوب منم سیب نمی‌خوردم.

عقل دارم خوب، می‌فهمم.

چند وقتی تو زمین بودم.

خوب بود، آرامشش از اون بالا خیلی بیشتر بود ولی مزه‌ی اون حس خوشبختی هنوز تو دهنم مونده بود.

دوباره دست به دامن خدا شدم و کلی در باب اغفال شدگی و عدم آگاهی به ذات سیب ممنوعه براش سخنرانی کردم.

فکر نکنم حرف‌هام رو قبول کرده بود.

یا دلش سوخت، یا دید من بدجوری کنه‌م گفت باشه پاشو بیا.

منم با کله رفتم بالا.

باز یه مدتی به خیر و خوشی داشت می‌گذشت که تو یکی از گردشهام سر از باغ سیب در آوردم.

بازم انداختنم بیرون.

گفتم من که این دفعه به سیب دست هم نزدم آخه؟

گفت دفعه اول سیبْ ممنوعه، دفعه دوم باغش.

دفعه سومی هم تو کار نیست، دیگه بهشت رات نمی‌دیم، پیله نکن که با عزراییل طرف می‌شی.

گفتم خوب پس چرا نگفت کسی به من که اینجوریه قضیه؟

بی‌جواب. خلاصه دوباره برگشتم زمین.

این دفعه دیگه می‌دونستم اون بالا رام نمی‌دن دیگه.

همین پایین خوش بودم. ولی بازم مثل این بود که یه چیزی کم دارم. بی‌خیال شدم.

تو همین زمین خوش بودم که خبر اومد یه سفینه می‌خواد بره ماه، یه مسافر کم داره، می‌ری؟

گفتم برم اقلا ماه ندیده از دنیا نرم.

اقلا درخت سیب نداره بندازنم بیرون ازش.

همچین که اونجا پیاده شدم، یهو خدا اومد سراغم.

گفتم به‌به رفیق قدیمی. این طرف‌ها.

گفت بهشت رو بازسازی و تجهیز کردیم، یکیو می‌خوایم بیاد تست و دی‌باگش کنه.

گفتم درخت سیبه هست؟ گفت آره.

پرسیدم هنوز ممنوعه؟ گفت نمی‌گم.

گفتم یعنی چی که نمی‌گی، قانون‌ها رو بگو، من بگم میام یا نه.

گفت قانون رو که از اول وضع نمی‌کنم من، وقتی یه کاری انجام می‌دی اونوقت روش تصمیم می‌گیرم.

گفتم اینجوری که دوباره منو چند روزه بیرون می‌کنی.

گفت میای یا نه؟ دیدم این خدای ما که هر وقت حال کنه منو میندازه بیرون، از اون طرف هم خوب بالاخره بهشته و نمی‌شه ندیده گرفتش. حال فکر کردن نداشتم. گفتم آره، بزن بریم. و این داستان همچنان ادامه دارد ...


 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:37 توسط نگار |


كلاغ ها به دو دسته تقسيم مي شوند
دسته ي اول كلاغ هاي بدون قصه
دسته ي دوم كلاغ هاي با قصه
دسته ي اول شايد به خانه ي خود برسند و شايد هم نرسند
دسته ي دوم اما هرگز به خانه ي خود نمي
رسند

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:33 توسط نگار |


مداد پاک‌کن خوب سراغ ندارین؟ می‌خوام خودم رو پاک‌کنم

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:31 توسط نگار |


 

ببین نیگا کن، میخوام بگم برات که تو چی جوری شد که قیافه و همه ت این شکلی شده
یه روزی قرار بوده تو به دنیا بیای
بعدش خداهه یه اتاق گنده داره که این اتاقش چهار تا دیوار داره که کنار هر دیوارش یه دونه کمد گنده با قفسه های زیاد و درهای شیشه ایه
یکی ازین کمدها پر از دسته
یکیش پر از پا
یکیش پر از تن
یکیش هم پر از کله، این کله ها هم همه چی دارن ها، یعنی هم مو هم دهن هم دماغ هم گوش، فقط چشم ندارن، جای چشمشون خالیه
بعد اونموقعی که تو قراره به دنیا بیای خدا مامانتو میبره توی اون اتاقه، عین یه بازیه پازل،مامانت شروع می کنه به بازی کردن، اول یه جفت پا انتخاب می کنه، بعدش یه جفت دست، بعدش یه تن و بعدش هم یه کله، اونوقتش خداهه میگه اجی مجی لاترجی و همه ی این چیزایی که مامانت انتخاب کرده میچسبه به هم و میشه یه آدم کامل، فقط این آدمه چشم نداره
بعدش فردای اون روزی که مامانت رفته پازل بازی تو قراره ونگ بزنی و عر بزنی و به دنیا بیای
حالا خدا مامانتو دوباره میفرسته زمین و خودش میره توی یه اتاق بزرگ دیگه ای
توی این اتاقه پر از چشمه
حالا خدا یه روز کامل وقت داره که بگرده و یه جفت چشم برای اون نی نیه که مامانت تو دلش داره انتخاب کنه
حالا این اتاقه هم قفسه بندیه دیگه، هر قفسه ای یه مدل چشمی توشه، بعدش خدا هرچقدر اون نی نی را بیشتر دوست داشته باشه چشمهایی که براش انتخاب می کنه قشنگتر میشه


بعدش خداهه که چشماتو انتخاب کرد و تو کامل شدی، مامانت دردش می گیره و میره بیمارستان، بعدش تو به دنیا میای
اونموقع مامانت همه ش نگرانه که نکنه یه بچه ای به دنیا بیاره که چشم نداشته باشه، آخه مامانت که خبر نداشته که خدا خودش چشم انتخاب می کنه، فک میکرده همه ی تو همونیه که خودش انتخاب کرده دیگه
بعدش تو به دنیا میای، با یه جفت چشم درشت قشنگ، یه جفت چشم خیلی خیلی خیلی قشنگ، که برق میزنن، یه برق خوب و سفید و آسمونی
هووووووووم، دو تا چشمی که میخنده
بعدش مامانت تو دلش میگه به به، عجب خدای خوش سلیقه ای، چقدره هم نی نیه منو دوست داشته
اونوقت میاد دو تا چشم تو را میبوسه، همون دو تا چشمی که هدیه ی خدا بودند
هرموقع دیدی یکی چشماش خیلی قشنگه، بدون که خدا اونو خیلی دوست داشته،
هر موقع دیدی که چشمای خودت خیلی قشنگه، بدون که خداهه تو را خیلی خیلی دوست داشته
میدونی، چشمای قشنگ وقتی گریه می کنن و اینجوری یکمی نمناک میشن خیلی قشنگترن، چون وقتی خیس میشن برق میزنن، یه برقی شبیه همون برق اولی که موقعی که به دنیا اومدی چشمات میزد، یه برق آسمونی، حالا تو اگه این چشمای خیسو ببوسی اون برق آسمونیه را بوسیدی، بعدش واسه همینه که اینقدر آروم و خوبه دیگه، عین همون اولین بوسه ی مادرت رو چشمهای تو

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:27 توسط نگار |


 

ما یه بازی جدید شروع کردیم . یه بازی عاشقونه . یه بازی خوب و قشنگ .

خسته بودیم ٬ می‌خواستیم کوچیک بشیم ٬ پاک بشیم ٬ ساده باشیم ٬ دلمون ‌خواست دوباره عاشق باشیم ٬ مثل بچه‌ها ... پس ...

دیروز یه هفت‌تیر خریدیم

 

با سه تا فشنگ که دوتاش قلابیه ولی یکیش واقعی . بازیمونم ساده‌ست . یکی از فشنگا رو من میذارم تو هفت‌تیرمون میدمش دست تو. فشنگ دوم رو تو میذاری و میده دست من . فشنگ سوم رو من میذارم و میدم دست تو .

حالا تو میچرخونیش . چرخیدنش صدا میده . صداش قشنگه نه ؟ میخندی ٬ چقده قشنگ میخندی ! میخندم ٬ خوشت میاد ٬ دوباره میچرخونیش ٬ دوباره صدا میده . اونقده میچرخه میچرخه میچرخه .. که وا میسته . حالا دیگه صدا نمیده . حالا دیگه نمیخندی . فقط صدای نفس میاد . صدای آروم نفس من و تو . صدای بالا پایین رفتن سینه‌ی من و تو ... صدای سر خوردن عرق روی پیشونی من و تو ٬ آخه بازیمون به جاهای حساسش رسیده .

بلدی دیگه نه ؟ باید دستت رو بیاری بالا ٬ تفنگتو بذاری رو قلب من ٬ ماشه‌ش رو بکشی .

اگه گلوله‌ی مشقی بود ٬ یه امتیاز میگیری .

اگه اصلاً گلوله‌ای نبود هیچ امتیازی نمیگیری .

اگه گلوله‌ی واقعی بود ... ..................

اگه گلوله‌ی واقعی نبود ٬ نوبت من میشه ٬ تفنگ رو میدی به من .

اگه قبلش شلیک کرده باشی الان فقط دوتا گلوله توش هست .

من دلم میخواد الان نیگات کنم ببینم داری میخندی یا نه . ولی نمیتونم سرم رو بلند کنم .

باید دقیق نشونه بگیرم . تو قلبت ٬ وسط سینه‌ت ... صدات نمیاد . نه صدای نفس کشیدنت ٬ نه صدای خندیدنت . ولی میدونم که داری منو نیگا میکنی ٬ وقتی انگشت من رو ماشه‌ست تو داری از تو چشمای من ماشه رو نیگا میکنی . وقتی ماشه رو بکشم ...

وقتی سرمون رو میگیریم بالا همدیگه رو میبینیم .

من دست میذارم رو قلب تو ٬ تو دستت رو میذاری رو قلب من .

الان امتیاز هر دو مون با هم مساویه :)

گلوله‌های باقی مونده رو در میاریم میندازیم دور .

سه تا گلوله‌ی تازه میخریم .. دوبازه از نو بازی می‌کنیم ... تا کی ؟

.. نمیدونم ٬ شاید تا هر وقت بازی طول بکشه ...

ولی من نمیدونم این بازی تا کی میتونه طول بکشه

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 22:25 توسط نگار |