تبليغاتX
مترسک

¤ كفشاتو نگاه كن. حالا نگاه كردي ؟؟ دو تا عاشق.دوهمراه كه بي هم مي ميرن.با هم خاكي ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن, كاش آدما هم يه كم از كفشاشون ياد بگيرن!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:1 توسط نگار |


فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت: خدايا، مي خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه مي خواهم و مهلتي کوتاه. دلم بي تاب تجربه اي زميني

است. خداوند درخواست فرشته را پذيرفت. فرشته گفت : تا باز گردم ، بالهايم را اينجا مي سپارم؛ اين بال ها در زمين چندان به کار من نمي آيد. خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشته اي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت : بال هايت را به امانت نگاه مي دارم ، اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگير است .

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:0 توسط نگار |


* آدمها آدما مثل کتابند از روي بعضي ها بايد مشق نوشت از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت بعضي از آدما رو بايد چند بار خوند تا معني شونو بفهميم و بعضي از آدما رو بايد نخونده دور انداخت

 

*کاغذتم. احساستو روم بنويس.عصبانيَتتو روم خط خطي کن.اشکاتو باهام پاک کن.حتي اگر سردت شد،بسوزونم تا گرم شي.فقط دورم ننداز.

 

*یادته یه روز بهم گفتی وقتی می خوای گریه کنی برو زیر بارون تا نامحرمی

اشکاتو نبینه و بهت نخنده گفتم اگه بارون نمی بارید چی؟ گفتی محاله که

چشمات ببارن و آسمون گریش نگیره ....گفتم وقتی گریه میکنم دوست دارم

که تو کنارم باشی گفتی ای به چشم حالا من دارم گریه میکنم وبارون هم نمي باره و تو در آن دور

دست ها داری به من میخندی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 18:35 توسط نگار |


یه لنگه کفش پیرو در بداغون

افتاده بود یک گوشه خیابون

هیچکی اونو یه لحظه پاش نمی کرد

هیچکی یه لحظه هم نگاش نمی کرد

می گفت که تنهایی به پناهی

به آخر برسه نهایی

یه لنگه کفش پاره

بی کس بی ستاره

افتاده زار گریون

یه گوشه خیابون

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 18:31 توسط نگار |