یك بار به مترسكی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شدهای .
گفت:لذت ترساندن عمیق و پایدار است , من از آن خسته نمیشوم .
دمی اندیشیدم و گفتم: درست است , چون كه من هم مزه این لذت را چشیدهام .
گفت : فقط كسانی كه تنشان از كاه پر شده باشد , این لذت را میشناسند .
آنگاه من از پیش او رفتم , و ندانستم كه منظورش ستایش من بود یا خوار كردن من .
اون عنکبوته رو یادته که هی تار میتنید دور خودش چون فکر میکرد
اینجوری اونم مثل کرمای ابریشم تبدیل به پروانه میشه ٬
خوشگل میشه بعد میتونه از کنج اتاق پرواز کنه و بره تو دل جنگل ...
یادته مشکلش چی بود ؟ آره مشکلش این بود که پروانه ها هی میومدن گیر میکردن تو تاراش ٬
پیلهی عنکبوته رو پاره میکردن .
عنکبوته هم فکر میکرد پروانه ها بسکه حسودنا نمیخوان بذارن عنکبوت هم پروانه بشه
حتی به قیمت اینکه خودشون رو تو تار عنکبوت خفه کنن ... یادته ؟


