تبليغاتX
مترسک

یك بار به مترسكی گفتم: لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده‌ای .

گفت:لذت ترساندن عمیق و پایدار است , من از آن خسته نمی‌شوم  .

دمی اندیشیدم و گفتم: درست است , چون كه من هم مزه این لذت را چشیده‌ام .

گفت :  فقط كسانی كه تنشان از كاه پر شده باشد , این لذت را می‌شناسند  .

آنگاه من از پیش او رفتم , و ندانستم كه منظورش ستایش من بود یا خوار كردن من .

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:54 توسط نگار |



  اون عنکبوته رو یادته که هی تار میتنید دور خودش چون فکر می‌کرد

اینجوری اونم مثل کرمای ابریشم تبدیل به پروانه میشه ٬

خوشگل میشه بعد میتونه از کنج اتاق پرواز کنه و بره تو دل جنگل ...

یادته مشکلش چی بود ؟ آره مشکلش این بود که پروانه ها هی میومدن گیر میکردن تو تاراش ٬

پیله‌ی عنکبوته رو پاره می‌کردن .

عنکبوته هم فکر می‌کرد پروانه ها بسکه حسودنا نمی‌خوان بذارن عنکبوت هم پروانه بشه

حتی به قیمت اینکه خودشون رو تو تار عنکبوت خفه کنن ... یادته ؟

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:44 توسط نگار |