به ساعت نگاه میکنم حدود 3 نصف شب است
طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و صدای هیجان انگیز چند سگ از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم که سالهاست مرده ام.
طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و صدای هیجان انگیز چند سگ از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم که سالهاست مرده ام.

دیروز شیطان را دیدم.
در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛
فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید .
و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند .
و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند . و بعضی آزادگیشان را
در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛
فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید .
و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند .
و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند . و بعضی آزادگیشان را
شیطان میخندید


