تبليغاتX
مترسک
به ساعت نگاه میکنم حدود 3 نصف شب است
طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و صدای هیجان انگیز چند سگ
از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم که سالهاست مرده ام.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:49 توسط نگار |


دیروز شیطان را دیدم.
در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛
فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید .
و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند .
و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند . و بعضی آزادگیشان را

شیطان می‌خندید

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:26 توسط نگار |