تبليغاتX
مترسک
چه دیر فهمید مزرعه، که مترسک ، محتاجِ تنها با او بودنست...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:14 توسط نگار |


         پیوسته  تردیدی

 

                      می گذاردت

 

                         بر سر دوراهی

 

                            کجا باید رفت؟؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 16:31 توسط نگار |


 

تا به حال نوشته بودم؟
به گمانم نه!
پس این بار برایت می نویسم که :
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند ،
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که :
مي خواهمت هنوز ، حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند ،
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ،
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدائي کردن کافی ست .
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام...

به همین سادگی!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 13:0 توسط نگار |


 

مترسک : گندم ! تو گواه باش که مرا برای ترسانیدن آفریده اند , من تشنه ی عشق پرنده ای بودم که تمام سهمش از من گرسنگی بود ...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:25 توسط نگار |


فردای دیروز امروزی است پر از خاطره های جدید . اگه صبح که از خواب پا میشی یه نگاه تو آینه بکنی خیلی تعجب نکن . چون اون چیزی که توی آینه میبینی من و تو هستیم که در کنار هم ایستاده ایم . ولی تو فقط خودتو میبینی نه منو . چون فکر می کنی من فقط باید خاطرات تو باشم .

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 2:2 توسط نگار |