تبليغاتX
مترسک

بخواب دل من ...

 

بخواب دل من،

 

 كه آسمان همیشه هست،

 

 كه گریه همیشه هست ،

 

 كه كوه همیشه هست ، كه درد هم...

 

بخواب دل من ،

 

 كه تمرین ندیدن بر تو مبارك ..

 

.كه ندیدن و نشنیدن بر تو مبارك...

 

. كه خاكستری شدن بر تو مبارك.

 

بخواب ،

 

 مثل آن كودكی كه پیچیده در زهدان مادر و رخ بر تابیده از دنیا...

 

 گره خورده در تن خویش...

 

دیگر نخواهم گفت دلم گرفته ..

 

.دیگر نمیگویم دلم میسوزد...

 

 دیگر نخواهم گفت دل تنگم ،

 

 دلم تنگ نمیشود نه برای دستی ...

 

نه برای مهری...

 

 نه برای نگاه معصوم كودكی ،

 

 نه برای ماندن و رفتن ...

 

 دیگر سراغ بیداریت نمیآیم ...

 

بخواب...

 

بخواب دل من...

 

زین پس منم و بیدلی !

 

 من و زیستن بدون دل ،

 

 دلی كه فقط برایم سوختن داشت و سایش...

 

سوختن داشت و شبهه ...

 

وقتی قامت رشیدی را خم شده ببینی ..

 

یا وقتی ببینی كه ویرانی هم ،  خراب میشود...

 

 وفتی همواره ببینی و ببینی و " بغض بباری" در دلت ،

 

 چه سود از داشتن دل ، همان بهتر كه "بی دل" باشی و" بی آن" سر كنی  ...

 

دلت دیگر بهانه نمیگیرد...

 

میشوی یك راننده ی بیخیال سوار بر ماشین خوشرنگی كه صدای

 

 سیستمش ، گوش " خیابان " را میخراشد و می شوی همان عروسكی

 كه  جلوی ماشین تاب میخورد و

 

 می خندد... ومی خندد... ومی خندد...و میخندد.

بخواب دل من....

 

بخواب....

 

حتی پس از مرگ هم دیگر " تو" را نمی خواهم  ... " اهدایت "میكنم اگر

لایق اهدا  باشی

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:59 توسط نگار |