بخواب دل من ...
بخواب دل من،
كه آسمان همیشه هست،
كه گریه همیشه هست ،
كه كوه همیشه هست ، كه درد هم...
بخواب دل من ،
كه تمرین ندیدن بر تو مبارك ..
.كه ندیدن و نشنیدن بر تو مبارك...
. كه خاكستری شدن بر تو مبارك.
بخواب ،
مثل آن كودكی كه پیچیده در زهدان مادر و رخ بر تابیده از دنیا...
گره خورده در تن خویش...
دیگر نخواهم گفت دلم گرفته ..
.دیگر نمیگویم دلم میسوزد...
دیگر نخواهم گفت دل تنگم ،
دلم تنگ نمیشود نه برای دستی ...
نه برای مهری...
نه برای نگاه معصوم كودكی ،
نه برای ماندن و رفتن ...
دیگر سراغ بیداریت نمیآیم ...
بخواب...
بخواب دل من...
زین پس منم و بیدلی !
من و زیستن بدون دل ،
دلی كه فقط برایم سوختن داشت و سایش...
سوختن داشت و شبهه ...
وقتی قامت رشیدی را خم شده ببینی ..
یا وقتی ببینی كه ویرانی هم ، خراب میشود...
وفتی همواره ببینی و ببینی و " بغض بباری" در دلت ،
چه سود از داشتن دل ، همان بهتر كه "بی دل" باشی و" بی آن" سر كنی ...
دلت دیگر بهانه نمیگیرد...
میشوی یك راننده ی بیخیال سوار بر ماشین خوشرنگی كه صدای
سیستمش ، گوش " خیابان " را میخراشد و می شوی همان عروسكی
كه جلوی ماشین تاب میخورد و
می خندد... ومی خندد... ومی خندد...و میخندد.
بخواب دل من....
بخواب....
حتی پس از مرگ هم دیگر " تو" را نمی خواهم ... " اهدایت "میكنم اگر
لایق اهدا باشی


