دستانم می لرزند
سست تر ازهمیشه قدم بر می دارم
سایه های روشن
صداهای سیاه
گریه های سرد من
جیغ های خفاش...شبیه یک زن
زنی کبود
سرد
پروانه ای در جیب من
جیب تاریک من
پاهای بزرگ آن مرد
کنار درخت
و یک تبرسرخ
اشک های من
تپش های انگشتانم
و......لرزش
آسمان آبی
کلاغ سیاه
تبر آن مرد
رگ های خشک درخت
گرمی دستان مادر
جیغ های خفاش
علف های هرز
کبوتر سبز
آن مرد ...پدر
لبخند درخت
تپش انگشتان من

نگو < حرف دلت را بگو >
نمی گویم
غریبه نیستی نگویم
من غریبه ام
چطور بگویم؟!


