مترسک : گندم ! تو گواه باش که مرا برای ترسانیدن آفریده اند , من تشنه ی عشق پرنده ای بودم که تمام سهمش از من گرسنگی بود ...
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:25 توسط نگار
|
درباره وبلاگ
سلام من نگار گلزار 19سالمه
27 تیر تولد منه یادتون نره D:
پ.ن: بیشتر مطالب وبلاگم مال خودم نیست
چرا مترسک؟ همش از اون روز شروع شد. از اون روز که من به کلاغه به جای اخم کردن خندیدم . آخه میدونی ٬ من یه مترسک خوب و مهربونم . الان چند ماهی میشه که اومدم وسط یه مزرعهی بزرگ ٬ خودم رو به یه چوب خشک آویزون کردم ٬ دستام رو هم باز کردم انگاری که میخوام یکی رو بغل کنم . چشمام گشاده گشاده انگاری هیچوقت قرار نیست خوابم بگیره و همیشه قراره کلاغه رو نیگا کنم و هر شب تا صبح بغلم بهش جا بدم و به چشاش زل بزنم . نوک دماغم و گونههام هم سرخ سرخه . یه کلاه هم رو سرم گذاشتم که خوش تیپ بشم . بهم نمیاد اخم کنم ٬ کلاغه خودش بهم گفت . گفت با من خوب باش . این شد که ما با هم دوست شدیم . حتی من بعضی وقتا که خوابم میبرد و خیالم راحت بود که کلاغه دوستمه ... تا این که یه روز دستم رو گذاشتم رو قلبم و دیدم روی سینهام یه سوراخه و کلاغه داره ... آره اون کلاغه قلب منو دزدیده بود .