من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم به هوس بازی اين بی خبران ميخندم هرکه آرد سخن از عشق به آن ميخندم خنده من از گريه غمگين تر است کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:30 توسط نگار
|
درباره وبلاگ
سلام من نگار گلزار 19سالمه
27 تیر تولد منه یادتون نره D:
پ.ن: بیشتر مطالب وبلاگم مال خودم نیست
چرا مترسک؟ همش از اون روز شروع شد. از اون روز که من به کلاغه به جای اخم کردن خندیدم . آخه میدونی ٬ من یه مترسک خوب و مهربونم . الان چند ماهی میشه که اومدم وسط یه مزرعهی بزرگ ٬ خودم رو به یه چوب خشک آویزون کردم ٬ دستام رو هم باز کردم انگاری که میخوام یکی رو بغل کنم . چشمام گشاده گشاده انگاری هیچوقت قرار نیست خوابم بگیره و همیشه قراره کلاغه رو نیگا کنم و هر شب تا صبح بغلم بهش جا بدم و به چشاش زل بزنم . نوک دماغم و گونههام هم سرخ سرخه . یه کلاه هم رو سرم گذاشتم که خوش تیپ بشم . بهم نمیاد اخم کنم ٬ کلاغه خودش بهم گفت . گفت با من خوب باش . این شد که ما با هم دوست شدیم . حتی من بعضی وقتا که خوابم میبرد و خیالم راحت بود که کلاغه دوستمه ... تا این که یه روز دستم رو گذاشتم رو قلبم و دیدم روی سینهام یه سوراخه و کلاغه داره ... آره اون کلاغه قلب منو دزدیده بود .